|
براده های دل (وبلاگ شخصی منصور نگهداری) ادبی - اجتماعی
| ||
![]()
ادامه مطلب [ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 5:56 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
آدما
تا
وقتي
کوچيکن
دوست
دارن
براي
مادرشون
هديه
بخرن
اما
پول
ندارن.
[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 8:59 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد... اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفتای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کردهای؟ سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اوردهای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟ چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شدهام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
[ جمعه 23 دی1390 ] [ 10:34 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين...! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد از شاگرد پرسید : چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...! و این است فرق عشق و ازدواج ...
[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 9:20 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت بود....!
خدایان از هر دری سخنی میگفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرفهای خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.
هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا میخواهد برود جنون دستش را میگیرد و راهنماییاش میکند.
به همین دلیل است که میگویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون میشود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که میبینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.
بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانههای روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس مینامیدند.
در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.
[ جمعه 18 آذر1390 ] [ 9:39 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
شاعر زن میگه : به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید ! برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید ! مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید ! به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ادامه مطلب [ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 7:59 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
روزی مجنون از سجاده شخصی عبور می کرد. مرد نماز راشکست :مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو جگونه این رشته را بریدی؟ مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی ؟؟
[ پنجشنبه 28 مهر1390 ] [ 5:22 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
![]()
[ چهارشنبه 20 مهر1390 ] [ 10:25 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
تو را راندم، و ساکهایت را در پیادهرو افکندم اما بارانیات که در خانهام مانده بود هذیانگویبی سر داد، و با اعتراض آستینهایش را برای در آغوش گرفتنم به حرکت در آورد. وآن گاه که بارانی را از پنجره پرتاب کردم، همچنان که فرو میافتاد، دستهای خالیاش را در باد برآورد، چونان کسی که به نشانهی بدرود، دستی برآورد یا آن که فریاد زند: کمک
[ چهارشنبه 20 مهر1390 ] [ 10:22 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
امروز ظهر شیطان را دیدم.نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت... گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ شیطان گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.
[ یکشنبه 10 مهر1390 ] [ 8:57 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست. براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است! اما
كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت
قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعهيافته و ثروتمند هستند.
تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.
ادامه مطلب [ دوشنبه 28 شهریور1390 ] [ 9:12 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
پیرمردی
در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از
طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش
بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد
و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در
آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات
محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت
است و یا اینکه همسر وفادارش
آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین
ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را
نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به
دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا”
دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و
گفت : دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام
[ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 9:39 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
![]() میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میکشد …
[ یکشنبه 9 مرداد1390 ] [ 11:22 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
قفس دلتنگ دشت راز دلخون قفس همرنگ عشق پاک مجنون قفس یعنی شریک آب و دانه قفس یعنی خراب شد آشیانه قفس میراث درد دردمندان قفس سیراب اشک مرد زندان قفس یعنی نماد تیزبالی قفس یعنی شراب بی خیالی قفس محراب گرم دین و عرفان قفس پایاب شک و ریب اذهان قفس جولانگه فکر و خیال است قفس دروازه ی ذکر جمال است قفس یعنی امید باز پریدن قفس یعنی نوید یار دیدن قفس یعنی شکوه یک اسارت قفس مشت گره بر صد جهالت قفس میعاد داغستان وحدت قفس ایجاد باغستان لذت قفس یعنی قفس یعنی شکایت قفس یعنی نفس هم شد حکایت
[ جمعه 7 مرداد1390 ] [ 11:15 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
مطهری در کتاب «حق و باطل» می نویسد: از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی سنگ به او نمی زند،اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود! این برایم معما بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع گشتم،دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هرچیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است،تا ساکت است مورد تعظیم و تمجید است،اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کمکش نمی کنند بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه ی یک جامعه ی مرده است ولی یک جامعه ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت،متحرکند،نه ساکن،باخبرند،نه بی خبرتر.
[ پنجشنبه 30 تیر1390 ] [ 0:21 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
و بعد می فهمی نفهمیده ای! و بعد می فهمی نخواستند بفهمی!! و شاید نخواستی بفهمی!!! و شاید تو خود را به نفهمی زده بودی که نمی خواستی بفهمی!!!! می فهمی سخنم را؟ و بعد می فهمی لبخند ها دروغین بوده است!!!!! و نگاه ها آبکی!!!!!! مسخ شده ی پوست رخساری ویترینی و شاید هم نفهمیده باشی و یا حالش را نداشته ای بفهمی!!!!!!! اما اگر روزی فهمیدی، با خویش با من با او با اشاره ای، ایمایی، زمزمه ای کن تا بفهمم فهمیده ای!!!!!!!!
موضوعات مرتبط: دل نوشته های من [ سه شنبه 14 تیر1390 ] [ 0:13 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
چارچوب قاب تو را ماندگار کرده است؟ یا تو به قاب عمری دراز داده ای؟ چونان همیشه در تاقچه ی بر سرش هزاران یادبود نشسته ای و الهام شعر من می شوی! تو شگفتی! سالها دست نخورده مانده ای! و گاهی تا اعماق سالها مرا برده ای برگشتنم یادم نیست اما پچ پچ ثانیه ها می گویند چند ساعتی گذشته است یادت هست بر من چه گذشت؟ تو عکس منی اما من کنون بر عکس تو ام از این رو نمی شناسی ام بر گونه های من رنگ شدید کاه پیشانی ام شیارگاه صد فسوس حتی تنفسم بی قید و بند و هنوز تو می خندی در چارچوب قاب و زنجیر آه ریه های مراپرآشوب کرده است «کجایی جوانی که یادت به خیر» کجایی که هر رگی امروز خود ناله ای است برای من هر جنب و جوش من در انتظار صد حادثه است!
موضوعات مرتبط: دل نوشته های من [ جمعه 3 تیر1390 ] [ 10:5 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
![]() روزگاري يك كشاورز در روستايي زندگي مي كرد كه بايد پول زيادي را كه از يك پيرمرد قرض گرفته بود، پس مي داد.
ادامه مطلب [ شنبه 21 خرداد1390 ] [ 0:18 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
![]() معلم يك مدرسه به بچه هاي كلاس گفت كه ميخواهد با آنها
بازي كند. او به آنها گفت كه فردا هر كدام يك كيسه پلاستيكي بردارند و
درون آن به تعداد آدمهايي كه از آنها بدشان ميآيد، سيب زميني بريزند و با
خود به كودكستان بياورند.
[ دوشنبه 16 خرداد1390 ] [ 1:0 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
![]() لئوناردو باف يک پژوهشگر دينى معروف در برزيل است. متن زير، نوشته اوست:
در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود و دالايىلاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم: عالى جناب، بهترين دين کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمىتر از مسيحيت هستند.» دالايىلاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترين دين، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنين پاسخ خردمندانهاى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مىسازد چيست؟
او پاسخ داد:
«هر چيز که شما را دلرحمتر، فهميدهتر، مستقلتر، بىطرفتر، بامحبتتر، انسان دوستتر، با مسئوليتتر
و اخلاقىتر سازد.
دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»
من لحظهاى ساکت ماندم و به حرفهاى خردمندانة او انديشيدم. به نظر من پيامى که در پشت حرفهاى
او قرار دارد چنين است:
دوست من! اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى و يا اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى، براى
من اهميت ندارد. آنچه براى من اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و
در کلّ جهان است.
به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکسالعمل فقط منحصر به فيزيک نيست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مىبينى
و اگر بدى کنى، بدى
هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که براى ديگران نيز
همانها را آرزو کنى
شاد بودن، هدف نيست. يک انتخاب است
«هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد.»
[ شنبه 31 اردیبهشت1390 ] [ 6:5 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
خواجه عبدالله انصاری فرمود: بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است و روزه فزون داشتن، صرفه نان است و حج نمودن، تماشای جهان است. اما نان دادن، کار مردان است.
[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 7:15 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
![]() جنايت كاري كه يك آدم را كشته بود، در حال فرار و آوارگي، با لباس ژنده و پرگرد و خاك و دست و صورت كثيف، خسته و كوفته ، به يك دهكده رسيد.چند روزي چيزي نخورده و بسيار گرسنه بود.
ادامه مطلب [ چهارشنبه 21 اردیبهشت1390 ] [ 0:57 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
در قلب کویر به رغم سازش آفتاب و زمین جوانه ی شاخه ی درخت کهن سال دفتر و مشق هنوز می بالد، هنوز برگ می رویاند و رودخانه ای پرآوازه در همسایگی اش رها و بی انگیزه ترانه می خواند
موضوعات مرتبط: دل نوشته های من ادامه مطلب [ دوشنبه 19 اردیبهشت1390 ] [ 8:18 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
دیگر نمی رسد به گوش برپاها، با آمدنت! هیاهوها مبصر هم مبصران قدیم ها پر ابهت و مجذوب چونان رامسس ها و اینک مرعوب. نیم خیز قوز کرده ی شاگردها در حکم تازیانه ی العازرها و تو محو تماشای دست پخت ها کیفور می شوی و شعری می خوانی از شاعرها،حافظ ها و نمی خورد تکان آب از آب ها و بلند می شود آه از نهاد ها آی آدم ها! نشنیده اند جز شعر چیپس ها، پفک ها آرام آرام با تو آغاز می شودنواها از آن سوی آب ها: آینه،شانه،قیچی ها با رپ ها، تی شرت ها، رنگ ها و توآرام آرام خاموش می شوی و می شوی تنها وه چه آموزگارانی ! با چرخش دیش ها در چند ثانیه ها هزاران کتاب و دفتر و مشق با رقص ها و تو در هجی آب ها و بابا ها منگ و همرنگ مکتب ها و ملاها حرفی برای شنیدن نخواهی داشت آه ها! هنوز در بهت بیمه ها کسورات و وام ها و شاید هم ضمانت ها آی آدم ها! روزتان مبارک ها هاها ،ها ها ،هاها ها موضوعات مرتبط: دل نوشته های من [ پنجشنبه 8 اردیبهشت1390 ] [ 11:35 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر
چه بنا كردی؟ [ چهارشنبه 31 فروردین1390 ] [ 5:4 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
[ یکشنبه 28 فروردین1390 ] [ 5:23 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند
صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هولمز
بيدار شد و آسمان رانگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن
بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟ [ شنبه 20 فروردین1390 ] [ 11:40 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
![]() سبزه ،بر سیری به نرمی بوسه زد
سیر گفتش :وای بر جبران آن
سکه زد خنده که :لب بر لب نده
ورنه بوی سیر می گیرد جهان
سرکه گفت:آری،ولی دنیا به پاست
پا به پای بوی سیر و سیب و نان
سیب آمد گفت:ای یاران من
لمس عطر عشق ماند در دهان
بوی سیر و بوی سنبل یا سپند
می کند هر آدمی را شادمان
بوی گل ماند،نه گلبرگ گلی
عطر گل ماند،نه باغ و گلستان
از میان بذر فکر هر زمین
عشق می روید در اعماق زمان
سین و شین و چین سفره ،فرق نیست
چونکه باشد هر کدام شیرین بیان
پس در این نوروز با هم به شویم
تا شود هر یار ما ابروکمان
از شراب مهربانی ،سر کشیم
تا شود هر لحظه ای بر ما روان
سال برکت،سال رحمت،سال نو
بر تمام عاشقان شد کامران
[ چهارشنبه 18 اسفند1389 ] [ 8:42 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
دیگر در قهوه خانه های شرق با کلام نمی جنگی دیگر ادای زنده بودن در نمی آوری دیگر سایه نیستی،خود حقیقتی! شعله ای از دلت زبانه می کشد و اشک از چشمانت سرازیر گشته است دیگر اشک پسر بچه ی عرب برایت معنا می دهد و ناگهان دلت لبریز گشته است و کابوس های سیاهت به رویایی دل پذیر بدل شده ست خود نیز باور نمی کنی در شاخه شاخه ی این کهن قاره ی سیاه بوالعجب گشته ای به خویشتن باز گشته ای! دیگر گلوله ها برایت کابوس نیست؛مرز خودباوری است مداوا کن این غم 67 ژوئن را و بر پشت دشمن لرزه بینداز بی امان! باور کن که عرب روزگاری بر صیقلیه اسب می رانده است باور کن تمام چوپانان در دشتگاه شمایان برای انسان ها سرود وحی می خواندند پس شتاب کن با چشمان خویش بجنگ با قلبی از طوفان و دلهره با شعله ای بر کشیده از دلت با قرن ها فاصله [ شنبه 7 اسفند1389 ] [ 10:58 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
وقتي تو نيستي ، نه هست هایم چونان که بايدند نه بايدها مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خوانم عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميکنم ، باشد براي روز مبادا اما در صفحه هاي تقويم روزي بنام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست ، اما کسي چه ميداند شايد امروز نيز روز مبادا باشد وقتي تو نيستي ، نه هست هایم چونان که بايدند نه بايدها هر روز بي تو روز مباداست آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند آيينه ها که دعوت ديدارند، ديدارهاي کوتاه از پشت هفت ديوار ديوارهاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف ديوارهاي تو، ديوارهاي من ، ديوارهاي فاصله بسيارند آه ، ديوارهاي تو همه آيينه اند ، آيينه هاي من همه ديوارند ... وقتي تو نيستي ... ! وقتي نيستي هستي ام به نيستي ها مي رود بمان كه دستم قصر عشق را به تنهايي نمي تواند بسازد بمان كه اگر قصرمان تاريك هم شد با بودن روشنش كنيم وقتي مي روي تشويش قلبم را اب مي كند نگذار ذوب شوم از نبودنت بگذار در تو ذوب شوم وقتی نیستی تو دریام غرق میشم وقتی نیستی وقتی نیستی دوست دارم تا بی نهایت وقتی نیستی [ سه شنبه 3 اسفند1389 ] [ 8:54 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||